سجادمامان
سجادمامان
عاشقانه ای برای فرزند کوچکم

 

 

پسرم....

 

سه چیز را با احتیاط بردار:قدم/قلم/قسم

 

سه چیز را پاک نگه دار:جسم/لباس/خیال

 

از سه چیز کار بگیر:عقل/همت/صبر

 

از سه چیز خود را نگه دار:افسوس/فریاد/نفرین کردن

 

سه چیز را آلوده نکن:قلب/زبان/چشم

 

سه چیز را هیچ وقت فراموش نکن:خدا/مرگ/دوست خوب

 

              



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 17:33 | دوشنبه 21 بهمن 1392 توسط مامان سجاد

جشنجشنجشنجشنجشن

بادا بادا مبارک بادا ایشالا مبارک بادا

بالاخره بعداز دو تا اتفاق تلخ میخوام خبر شادی بهت بدم

شهریور 95 سالگرد ازدواج حضرت علی وفاطمه س رفتیم خواستگاری برای دایی علی همون شب خواستگاری هم عقد کردن یه عقد ساده وبعد شب عید قربان عقد رسمی گرفتن و هنوز که هنوزه عروسی نگرفتن ایشالا قراره بعداز ماه صفر عروسی بگیرن و برن سر خونه زندگی خودشون

ببخشید پسرم عکسی ندارم که بذارم فقط این گل خواستگاری وکیک سرعقدشون

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 8:15 | يکشنبه 22 مهر 1396 توسط مامان سجاد

عزیز دلم!

این اتفاق که برات میگم رو یادم نیس کی اتفاق افتاد ولی حدودا حول وحوش تولد سه سالگیت بود.

یه شب که بیرون بودیم وبرگشتیم خونه منو بابایی داشتیم حرف میزدیم و تو رفتی توی اتاق تا با اسباب بازیهات بازی کنی یهو یه صدای وحشتناکی از توی اتاق اومد من دویدم سمت اتاق ودیدم کمد اسباب بازیهات و لباسات افتاده وتو نیسی فهمیدم که کمدت افتاده روت من جیغ زدن به بابایی گفتم بدو و دیگه زبونم بند اومد نزدیک بود سکته کنم اصلا نیومدم توی اتاق که ببینم تو چی شدی واقعا پاهام توان نداشت فقط صدای گریتو میشنیدم دیگه بابایی هرجور بود کمد رو انداخت اون طرف و تورو از زیر شیشه های خرد شده کمد بیرون کشید سجاد مامان تصورم این بود حتما با این همه شیشه که ریخته بود روی تو وبااون همه اسباب بازی واون کمد چوبی یا جاییت شکسته باشه و یا زخمی شده باشی یعنی واقعا خدا معجزشو بهمون نشون داد تو حتی جای یه زخم کوچیک هم توی بدنت نداشتی وقتی که بابایی آوردت بیرون تا نیم ساعت فقط توی بغلت گرفته بودم و میبوسیدمت وگریه میکردم واقعا خدا مارو خیلی دوست میداشت اصلا نمیتونستم برم توی اتاق و صحنه رو ببینم به بابایی گفتم برو هرچی هست وجمع کن من طاقت ندارم .

حالا برات بگم که چی شد که اینجوری شد یه ماشین کوچولو طبقه بالایی کمدت بوده تومیخواستی برداری ولی دستت نمیرسیده اومدی کشو پایینی رو عقب کشیدی و بع رفتی توش وایسادی وهمین باعث شده کمد برگرده و بیفته

خدا روشکر خیلی خیلی بخیر گذشت بعدازاون کمدت رو بردیم اتاق بالا و دیگه چیز زیادی نذاشتم توش و در شیشه ای براش نذاشتیم ایشالا که دیگه از این اتفاقات نیفته آمینغمناک



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 8:05 | يکشنبه 22 مهر 1396 توسط مامان سجاد

سجاد جونم!

درست شب عاشورای پارسال یعنی سال95 بود که تو طبق معمول توی خونه بدو بدو میکردی و بعد که اومدی بدوی توی اتاق پات به چارچوب گیر کردی و با سر زمین خوردی وچون کشوی دراور نیمه باز بود چونت خورد به لبه کشو همون لحظه که فقط چند تا دندونات خونی شد من فکر میکردم دندونت شکسته ولی دیدم یه ذره لبت خونی شدی که یه چسب زخم زدم وباهم رفتیم حسینیه وقتی که میخواستیم شام بخوریم تو نمیتونستی شام بخوری و مدام گریه میکردی برای همین بردیمت بیمارستان دکتر تا دکتر معاینت کرد گفت چونش از داخل چاک خورده و باید بخیه بشه من که داشتم میمردم از ناراحتی برا همین به بابایی گفتم من نمیام توی اتاق عمل خودت ببرش من دل ندارم بابایی هم ناچار شد خودش ببردت که بعد از یه ربع با چشمای اشک آلود اومدی بیرون الهی برات بمیرمغمگین

بعد از چند روز رفتیم برای کشیدن بخیه که باز بابایی زحمتشو کشید الهی که دیگه هیچ موقع این روزا رو نبینی پسرممحبت



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 7:44 | يکشنبه 22 مهر 1396 توسط مامان سجاد

تعجبتعجبتعجب

سلام گل پسرم

الان که این مطلب رو برات مینویسم حدودا یه سالی امیشه که مطلبی نگذاشتم سکوتخدا میدونه که نمیرسیدم و یکی دوساله که شبکه های مجازی خصوصا تلگرام خیلی فراگیر شده و دیگه کمتر کسی وقت میکنه کار دیگه ای انجام بده خصوصا این که من درگیر فارغ التحصیلی هم بودم واز همه مهمتر بزرگ کردن شما و خیلی سخته یه پسر توی خونه داشته باشی و بتونی به همه کارات برسیمحبت سعی میکنم از این به بعد همیشه آپدیت باشم پس پست هایی که میذارم همشون با کلی تاخیرن منو ببخشخطا



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 7:27 | يکشنبه 22 مهر 1396 توسط مامان سجاد

از اونجایی که شما عاشق توپ بازی هستی یه رو که داشتیم از یکی از میدانهای شهر رد میشدیم این توپ بزرگ رو دیدی واصرار داشتی بری باهاش بازی کنی ولی وقتی رفتی جلو گفتی توپ گندهههههه



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 17:22 | پنجشنبه 31 تير 1395 توسط مامان سجاد

اینم از ظرف شستن گل پسرم که به مامانی کمک میکنه فقط دوست داری آب بازی کنی و توی همه ظرفا آب بریزیقه قهه



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 17:18 | پنجشنبه 31 تير 1395 توسط مامان سجاد

گل پسرم

عنوانی که بالا نوشتم یه لقب هست که به حسین خاله دادیم وقتی بزرگ شدی معنیش رو برات میگم خندونک

تو از وقتی که نی نی خاله 1سالش شد وتونست راه بره باهاش دشمنی پیدا کردی به هیچ وجه نمیذاری دست به وسایلت بزنه ولی اون هرچی داشته باشه باید در اختیار تو بذاره البته بگما تو با بچه های دیگه اینجوری نیستی فقط با او اینطور رفتار میکنی خیلی وقتا از دست تو کتک میخوره هر چی هم که با تو حرف میزنیم تا تورو قانع کنیم متاسفانه فایده ای نداره



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 17:15 | پنجشنبه 31 تير 1395 توسط مامان سجاد

سجاد جونم

هر موقع میخوای که بخوابی مارو مجبور میکنی که برات قصه بگیم ومنو بابایی تاحالا نزدیک 100بار قصه شنگول ومنگول وقصه کدو قل قل زن رو برات گفتیم چون تو فقط این دوتا قصه رو از ما میخوای برای همین کامل دیگه یاد گرفتی و بعضی وقتا برای عروسکات قصه میگی عین چیزایی که مابرات گفتیم.

عاشق خریدن کتاب قصه ای هرجا که میبینی باید برات بخریم اگرم توی فروشگاه برات بر نداریم خودت میری سراغ قفسه کتاب و چند تا کتاب برمیداری تا حالا حدود10تا کتاب داری وبعد به من میگی برام بخونش .

قررررربووووووونت بره مامانت



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 17:09 | پنجشنبه 31 تير 1395 توسط مامان سجاد

عزیز دلم ...

سجاد جونم باید بگم من به داشتن فرزندی چون تو افتخار میکنم چون ماشاالله ماشاالله خیلی حافظه خوبی داری چند ماه پیش که حدودا دو سال و 4 ماهت بود چند بار برات سوره کوثر رو خوندیم و بعد از یکی دوروز تو حفظ شدی حالا نحوه خوندنشم مینویسم برات.

بسم الله الرخمان الرخیم انا اعطینا کالکوثت. بصل لربک بنهر.ان شانئک هوالتبتر صدخ الله علیم

قربون شیرین زبونیات

الانم چون همیشه بابابایی میری مسجد سوره توحیدم یاد گرفتی یه هفته پیش هم چند بار برات دعای فرج رو خوندم هنوز کامل حفظ نشدی ولی خوب یه چیزاییش رو حفظ میخونی

الهی که حافظ کل قران بشی و قران حافظت بشه آمین.



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 17:04 | پنجشنبه 31 تير 1395 توسط مامان سجاد

قندوعسلم...

بالاخره بعداز چند ماه تونستیم پوشک رو ازت بگیریم البته نا گفته نماند که همه فرشای خونه رو نجس کردی.

امسال یه ماه قبل از ماه مبارک رمضان شروع کردم به عادت دادنت بدون پوشک و از خدا خواستم که کمک کنه تا قبل از ماه رمضان دیگه کامل جیشت رو بگی واقعا معجزه بود چون تا قبل از اون روز میبردمت دستشویی ولی اصلا نمیدونستی باید چیکار کنی وبعد از دقایق طولانی اعصابم خرد میشد وبیخیال میشدم ولی اونروز که از خدا خواستم کمکم کنه تا رفتیم دسشویی فوری جیش کردی واز اون به بعد دیگه یاد گرفتی والان که دارم اینو مینوسم دیگه کاملا اختیار خودت رو داری و من خیلی خوشحالم چند وقت پیش توی ماه رمضون نا خواسته از دستت در رفت وروی مبل جیش کردیکچلولی بعداز اون دیگه تکرار نشد.

عاااااااااااااااااااااااااااشششششششششششششششقققققققتتتتتتتممممم



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 16:55 | پنجشنبه 31 تير 1395 توسط مامان سجاد

پسرم این روزها در سوریه اوضاع بدی هست به خاطر وجود داعش در اونجا و جنگهایی که رخ میده جوونای ما میرن اونجا تا با اونا بجنگن و حرم حضرت زینب و رقیه علیه السلام رو آزاد کنن که به اونایی که میرن اونجا برای جنگ میگن مدافعان حرم ان شاالله به زودی آقامون امام زمان ظهور کنه وشرشون رو از سر مردم کم کنه

اینم پسر گل من با لباس مدافع حرم



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 16:47 | پنجشنبه 31 تير 1395 توسط مامان سجاد

گل پسرم...

11فروردین روز زن بود وبابایی زحمت کشیدن واین انگشتر رو برای من گرفتن خیلی دوسش دارم

و2اردیبهشت روز مرد بود که به حساب من رفتیم رستوران شاه عباسی و شام خوردیم ولی خوش نگذشت چون شما مریض بودی واصلا غذا نمیخوردیگریه



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 16:41 | پنجشنبه 31 تير 1395 توسط مامان سجاد

سجادم ...

روز دوم اسفند 94روز رای گیری مجلس بود باهم رفتیم حوزه رای گیری وقتی دیدی ما انگشتامون رو زدیم توی جوهر تو هم میخواستی این کارو بکنی وتا چند روز نمیذاشتی که دستت رو بشوریم خیلی دوست داشتیآرام



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 16:30 | پنجشنبه 31 تير 1395 توسط مامان سجاد

سلااااااااااام گل پسرم.

الان که دارم این موضوع رو مینویسم 30تیر ماه است این چند وقته اصلا نرسیدم به وبلاگت سر بزنم ببخشیدخجالت

امسال سال تحویل ساعت8:00:12صبح بودروز یکشنبه.امسال جایی نرفتیم مسافرت و همش توی خونه بودیم و میرفتیم عید دیدنی.

راستش چون خیلی وقته گذشته یادم نمیاد فقط این چند عکس رو میدونم برای عید بودهخندونک

این عکس مربوط به 11فروردینه که با مامانی اینا رفته بودیم مسجد ریگ

 

اینم لباسای عیدته که بلوز آبیه عمه طاهره از ترکیه برات آ؟ورده و شلوارکش رو خاله مهدیه از قشم.راستی این مبلا رو هم امسال برای عید گرفتیمچشمک

اینم سفره هفت سینی رو که توی مسجد انداخته بودن متاسفانه از سفره خودمون یادم رفت عکس بگیرمخجالت

عیدت مبارک گلکممحبت



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 16:27 | پنجشنبه 31 تير 1395 توسط مامان سجاد

سجاد عزیزم..

بالاخره  دایی علی با کلی تاخیر عازم خدمت مقدس سربازی شد یه ماه اول رو باید در قم میگذروند و بعدش اومد میبد.

چون خیلی دلتنگ هم میشدیم یه روز با مامایی و من وتو وبابایی رفتیم قم دیدنش که خیلی خوش گذشت

اینم سرباز وطن

ایشالا زود سربازیش تموم بشه و دامادش کنیم



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 17:12 | دوشنبه 28 دی 1394 توسط مامان سجاد
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 9 صفحه بعد
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آخرين مطالب

پيوند ها

آمار وبلاگ








کد هدایت به بالا

کد حرکت متن دنبال موس